|
پرواز روی بالها |
توی یه روز سرد پاییزی در حالی که دیگه فکر میکرد چون ۹ سالش شده بزرگه و میتونه تحمل کنه و به شدت دل درد گرفته بود خودشو تو ویلچرش جمع کرد و پتوشو کشید رو پاهاش. زنگ مدرسه خورده بود و بچه ها وهمکلاسیاش با سر وصداو هیاهو داشتن از مدرسه خارج میشدن. هرروز تو حیاط مدرسه منتظر میشد تا بیان دنبالش.سردی هوا باعث شده که حالش بدتر بشه واینقدر دلش درد میکرد که اشک از چشماش اومد. دیگه تک و توک معلم ها مونده بودن که داشتن با هم خداحافظی میکردن. دیگه طافتش تموم شده بود . پتویی که رو پاهاش کشیده بود گذاشت زیرش و با گریه شاهد بود که همه شلوارو پتو خیس شد. با ترس وخجالت خم شد یه نگاهی به زیر ویلچر کرد که خیالش راحت شد. وقتی قیافه مهربون باباش که تموم راه رو دویده بود ونفس نفس میزد دید فقط سلام کردو ساکت موند. دلش میخواست هیچ وقت به خونه نرسن. کل مسیر رو داشت به این فکر میکرد که باید چی بگه. اما کوچه ها م دست به دست هم بودن. وقتی رسید دم در خونه بر خلاف همیشه که با شیطنت از چرخ میپرید پایین . اونجا خشک شده بود که مامان با شادی به طرفش اومد وگفت: بیا پایین دیگه با چهره ای که ترس و خجالت توش بود گفت :شلوارم خیسه بچه ها خیسم کردن مامان که همه ماجرا فهمیده بود عصبانی شد و یه سیلی محکم به پاش زد و بغلش کرد و بردش حموم. دخترک که بی صدا اشک میریخت و به صورت پر از اشک مادرش زل زد بود که تو همون گریه داشت جای سرخی سیلی که رو پای دخترش مونده بود رو میبوسید مادرش بهش گفت میدونی چرا زدمت؟ به خاطر اینکه یادت بمونه هیچ وقت نباید دروغ بگی. برای اینکه یادت بمونه خدا آدمای دروغگو رو دوست نداره. بعد از چند لحظه که از حموم بیرون اومد برای فرار از کار بدش به رختخواب پناه برد آخه فکر میکرد خدا دیگه دوسش نداره!
[ ۱۳۸۸/۱/٢٩ ] [ ٢:٤٠ ب.ظ ] [ قاصدک تنها ]
[ نظرات () ]
بهار ۸۷ سر شار بودم از کلمات و هر لحظه صندوقچه ذهنم لبریز میشد ومرا مجبور میکرد تا قلم بگیرم و بنویسم اما نمیدانم که چرا بهار امسال دیگر حتی در کوچه پس کوچه های ذهنم چیزی را نمیابم وباید کنکاش کنم تا کلمه ای را برای ثبت کردن به اسارت بیاورم چرا که خود میلی به آمدن ندارند.
بیربط۱: اولین سرماخوردگی ۸۸ رو از صبح امروز تجربه کردم بیربط۲:حال دل منم مثل این روزای بهاریه اما ترسم ازاینه که یهو سیل بیاد بیربط ۳:
[ ۱۳۸۸/۱/٢۳ ] [ ٤:٠٧ ب.ظ ] [ قاصدک تنها ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱/٢٠ ] [ ۸:۱۱ ق.ظ ] [ قاصدک تنها ]
[ نظرات () ]
سلام
با ذهنی پر از دغدغه مینویسم دغدهایی که هر کدام رنگی رو به خود گرفته اندو در گوشه ای قلبم سکنی کرده اند. هر ازگاهی با شدت و کوبنده چون امواج وحشی دریا به سراغم می آیندو گاه چون رودی ارام هستند. وچه زیبا حسین پناهی گفت: ((تودلم رخت میشورند)) کودک ۸۸ هنوز روزهای اول زندگیش رو تجربه میکند ومن دوست دارم این کودک را که مرا در رسیدن به آنچه که سهم من از اوست یاری کند. میگویند هوای بهار آدم را منقلب میکند خوب است اما به شرطی که این انقلاب مرا به درجه بالاتری از تکامل برساندو دچار عقب گرد و درجا زدن نشوم.
[ ۱۳۸۸/۱/۱۸ ] [ ٤:٤٦ ب.ظ ] [ قاصدک تنها ]
[ نظرات () ]
سلام به بهار
سلام به شکوفه های بهای سلام به پرندهای خوش آواز که دارن اومدن بهار رو فریاد میکنن سلام به همه زیبایی ها سلام به همه خوبی ها سلام به همه شادی ها سلام به همه دوستان خوبم با یه وقفه طولانی دوباره برگشتم کنار شما دوستان خوبم امیدوارم تو این سال جدید خدای مهربون بهترین ها رو درنظر بگیره. امیدوارم امسال همه به آرزوهایی که دارن برسن. [ ۱۳۸۸/۱/۱٥ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ قاصدک تنها ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |