ره گم کرده را نشانی و چراغی باید

شاید که سوسویی هر چند کم و ناچیز

او را به آفتابی گرم و تابنده  رهنمون شود

  اینجا همه شب است

 و ستارگان ناغافل از اینکه باید رهنمون راه مسافران شوند

درپشت ابرها خوابشان برد

.

.

.

 

 ومسافر راه را گم کرد............

 وتنها یک ستاره کوچک بود که با نور ضعیف خود ابر را شکافت.

چه لذتی دارد حس گرمای آفتاب بر صورتت ای مسافر!