دخترک کار بدی کرد

 

پدر عصبانی شد و او را دعوا کرد

درحالی که همه صورت کوچکش از اشک خیس بود

دو دستی پاهای پدرش را گرفت ؛

صورت کوچکش در بزرگی پاهای پدر گم شد.

 

 

داستانک بالا تمثیلی بود از من و این روزهای من با این تفاوت که من بنده ام و او خدای من

 

اینم یه جورشه دیگه باهاش حرفم شد اما اون منتظرم موند چون خیلی خوب منو میشناسه ومیدونه که میدونم باید فقط به خودش پناه ببرم فقط گاهی زود گاهی دیر................

 

پاورقی: دردانه زیبای باغ احمدی در روز میلادت کریمانه دست مارا بگیر

پاورقی1 :از اونایی که با حرفاشون کنارم بودن تشکر میکنم