امروز بالاخره بعد از چند روز آفتاب دراومد  اما دل من ابریه و همش میخواد بباره نمیدونم چرا؟

 

البته نمیدونم که نه اما میدونم که داره بچه بازی در میاره و بهونه مگیره اما من هیچ کاری براش نمیتونم بکنم .دلم حسابی گرفته و افتاب دلم چند وقتی که وسعت تابش نورش بزرگتر شده و علاوه برمن باید به بقیه هم نور بده .وحسابی سرش شلوغه چون کارش زیادتر شده ومنم چون عاشق این گرمی و نورانیتش هستم به دلم میگم حتی اگه ابری بودن رو دوسم نداشته باشی به خاطر اونم که شده باید تحمل کنی چون مطمئنم که همیشه به یادم هست.اخه میدونی اون بوده که همیشه ابرای دل منو کنارزده و اسمون دلمو آفتابی کرده.نمیدونم شاید خیلی خودخواهم که اون برای خودم میخوام اما نه ! من الان هفته هاست که اگه حتی تو دلم رگبار و طوفانم بوده  هیچ وقت بروز ندادم و خودمو آفتابی نشون دادم تا اون دلش قرص باشه و نور و زیبایی و حرارتش رو عاشقونه بتابونه.

آفتاب قشنگ آسمون دل من !

دوست داشتنی ترین دوستم به وسعت بی انتهای آبی آسمون دوست دارم و از خدا میخوام که نور گرم عشق ومحبت خودش رو  نهال زندگیت بپاشه تا تبدیل به درخت کهنسال وپرباری بشید که میوه هاو بارتم به بقیه آدمها نور و روشنایی ببخشن.