چند روز پیش تو بهزیستی جلسه انتخابات هیئت مدیره برای جامعه معلولین کرج بود .من هم باید میرفتم .وقتی رسیدم خیلی ازدوستان قدیمی که چند وقتی میشد ندیده بودمشون رو دیدم خیلی خوب بود جلسه شروع شدمهم ترین قسمتش معرفی کاندیداها بودن که باید خیلی مختصر خودشون وهدفشون رو توضیح میدادن  وبعدشم که رای گیری و شمارش آراء که تا بعد از ظهر  طول کشید در کنار این موضوع اصلی برای من بودن درکنار دوستان خیلی خوب ومفید بود.

 

من هم بعد از رفتن بچه ها یه زنگ به آژانش زدم تا به خونه برم وحدودپنج دقیقه ای طول کشید تا یه پراید اومد و وقتی من در ماشین  رو باز کردم تا سوار بشم وازش خواهش کردم تا ویلچرمو تو صندوق عقب بزاره

من:سلام آقا لطف میکنید ویلچرو تو صندوق بزارید.

راننده:خانم وقتی زنگ میزنید بگید ویلچر دارید من ویلچر نمیبرم.

من: من گفتم بهشون  ویلچر دارم.

  و ماشین با سرعت دور شد دوباره به آژانش زنگ زدم و به جای معذرت خواهی من رو متهم به دروغگویی کرد و من هم نمیخواستم به صحبت با اون آقا ادامه بدم گوشی رو قطع کردم. یه نگاهی به اطراف کردم و تصمیم گرفتم  تا رسیدن به خیابون اصلی پپاده برم شروع کردم . با یه دست کنترل ویلچر یه کم سخته خدارو شکر خیابونا خیلی شلوغ نبود ومن بودم و مونس همیشگیم چهار تا چرخ اما ین دفعه یه فرق بزرگ داشت این من ٬تنها بود هیچ کسی ویلچرشو هل نمیداد.من برای این که ویلچر مستقیم بره مجبور بوردم هر دو تا چرخ رو هل بدم و برای اینکار و هل دادن چرخ سمت راست باید کل بدنم رو به این سمت خم میکردم تا بتونم این کار رو انجام بدم. بعد از مدتی تازه به خودم اومدم و گفتم اولین تنهاییت مبارکت باشه از این فرصت لذت ببر.

 حس درد و لذت

حس غم و غرور

حس بودن و تونستن

سر تاپای وجودم تبدیل به گوش شده بود و چشمام هم نیگاه آدمهارو که تو هر کدومشون یه کتاب حرف بود که میتونستم خیلی خوب از نگاهشون تشخیص بدم با خودشون چی میگن وقتی میخواستم از خیابون رد بشم چند تا دختر مدرسه ای رو دیدم که خیلی هم امروزی بودند و بی تفاوت ردشدم وازشون فاصله گرفتم اما زمزشون رو که داشتن درمورد اینکه بیان و به من کمک کنن رو شنیدم که هر کدوم یه نظری داشتن ولی اینکارو نکردن اماهمین مهربونیشون برام قشنگ بود.مردی که درپیاده روی اون طرف خیابون درحالی دستاش پر از خرید بود ولی تا متوجه من شد ازم پرسید کاری از دستش برمیاد میتونه کمک کنه یا نه؟که من هم ازشون تشکردم.

تو دنیای  شلوغ ذهنم و فکر کردن به همه این چیزها و ادامه دادن به مسیر بودم که با صدای مردی به خودم اومدم که گفت:خانم جایی میرید؟ تازه متوجه شدم روبروی یه آژانسم و  بقیه مسیر رو تا خونه باآژانس اومدم.

و من توی بیست واندی سال اولین تجربه پیاده رویه تنهانردیک به دوکیلومترروبا درک کردن حس های متفاوت رو کسب کردم.