سلام دوستای خوبم

 

 از صبح تا الان دارم با خودم کلنجار میرم که چی بنویسم اخه یه دنیا کلمه وحرف توذهنم به صف واستادن تا بیان رو کاغذ و یه خودی نشون بدن.نمیدونم باید از کجا شروع کنم وچه جوری؟

انشالله کم کم یاد میگیریم

اما اول از همه دوست دارم یه کمی از خودم بگم 

 توی یه روز گرم تابستونی بودکه یه دختر با موهایی به رنگ خوشه های گندم بود  وارد این دنیا شد اما به خاطر اشتباهی که اون دکتر کرده بود این نوزاد یه کمی با بقیه فرق داشت.پرستارا که همیشه با دادن خبر تولد بچه از باباهاشون انعام میگیرن ایندفعه هیچ کس دلش نمیومد این خبر رو بده اما بالاخره که چی؟بایدکه میگفتن!

بابا که خیلی نگران بود با دیدن پرستار اومد جلو و پرسید:حالشون خوبه؟

پرستار که همه سعیشو میکرد تا عادی باشه گفت بله حال هر دوشون خوبه هم مادر هم دختر کوچولوتون اما ..............پدر که گیج شده بودپرسید اما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما دختر شما ناقص به دنیا اومده .اونجا بودکه پدر تب شدیدی دربندش حس کرد نمیدونست باید چی کار کنه؟

تو دریای افکار خودش غرق شده بود که با دیدن تختی که همسرش روش بود به خودش اومد وسریع خودشو رو به اون رسوند.چشمای نمدار همسرشو دید امایه چیزی مثل استخوون تو گلوش گیر کرده بود نمیذاشت چیزی بگه.

اما انگار خدا  به فرشته هاش ماموریت داد تا  دنیا دنیا ارامش و صبر رو تو وجود این دوتا فرشته بریزن تا با همه ناملایمت های روزگار بجنگن تا دختر شون هیچ تفاوتی تو خودش با بقیه نبینه و یاد بگیره که ظاهر ادمها  اون چیزیه که باید تو قلبشون جاری باشه نه داشتن یا نداشتن یه عضو یا ناقص بودن اونها.

ومن الان یاد گرفتم که من همین جوری که هستم مهمه نه اون چیزی که باید ونیست.

من یاد گرفتم با چهار تا انگشت مشق زندگیمو بنویسم.

من یاد گرفتم با دوتا پا که از از زانو به پایین کوچیکن وخودپاهامم یه جورایی حلزونی شکله راه برم.

من یاد گرفتم که ویلچرم بشه کفشهای من که یه خورده با بقیه کفشها فرق داره.

من یاد گرفتم که  معلولیت من یه هدیه است که خدا به من داده  که باید ازش بیشترین استفاده رو ببرم اما خوب همه ادمها به خاطر اینکه ظرف دلشون کوچیکه یه وقتایی میرسه که این ظرفه  سرریز میشه.

همه ما یه روزهایی داریم که کم میاریم  ابرهای دلمون میخورن به همدیگه یه رعد و برق درست میکنن و دونه های بارون وجودمون سرازیرمیشن.همه اینها خیلی خیلی خوبن چون اگه نبودن ما هیچ وقت بزرگ نمیشدیم اخه ادمها تو سختیهاشون بزرگ میشن.