تبریک

امشب ولادت مولای عشق ومهربونی آقا اما رضاست دلم رو کبوتری میکنم و نذر همیشگی  حرمت میکنم.امروز حس غریبی دارم نمیدونم شادم یا ناراحت نمیدونم. این عید و روز زیبا رو به همه عاشقای اقا تبریک میگم.

سفر

این چند روزه که نبودم رفته بودم تا تو شادی مامان بزرگم که به کربلا رفته بود شریک بشم و با دیدن زایر کربلا بلکه این دل زنگار زدم رو صیقلی بدم.هنوز ساعتی از اومدنش نگذشته بود که گروه گروه زن و مرد برای دیدن مامان بزرگ می اومدن .صفا وصمیمیت هنوز تو شهرهای کوچیک  جریان داره .زندگیشون یه رنگ وبوی دیگه ای داره.گاهی اینقدر شلوغ میشد که کار از دستمون در میرفت و من بی توجه به نگاه ها و زیر نظر گرفتن بقیه هرکاری که از دستم برمی اومد انجام میدادم.و یه گوشه کار رو میگرفتم .برام مهم نبود که خیلی زیاد با بقیه فرق دارم .ومیدونستم هم که از روی مهربونی و وشاید ناآگاهی ناخواسته چشمشون تا مدتها دنبال من وحرکات من هستش.