سلام

 

 توی چراغ قرمز واستاده بودم و منتظر بودم تا زودتر چراغ سبز بشه و ماشین حرکت کنه آخه به شدت خسته ام. یه لحظه نگاهم با کودکی که با مادرش از بین هیاهوی ماشینها باعجله رد میشد گره خورد درحالی که دستش تو دست مادرش بود  و لی نگاهش درحالی که پر ازخنده بود و با تمام وجودش برای کسی دست تکون میداد و من ادامه نگاه اون رو گرفتم و دیدم کنار جدول خیابون یه زن کولی نشسته که یه بچه تقریبا یکساله تو بغلشه و این بچه هم همه وجودش سرارسر شادی وهیجانه و داره لبخند میزنه.

میتونم بگم دیگه خستگی از یادم رفته بود غرق در لذت یکرنگی این دو تا بچه شده بود طوری که هنوزم یاد آوریش برام شیرین وانرژی بخشه.بدون هیچ دغدغه ای اینقدر زیبا میشه همدیگرو دوست داشته باشیم وهمجنس وهمرنگ بشیم.اونا بدون توجه به ظاهرشون که خیلی زیاد تفاوت داشت شایدپول لباسی که بچه اولی به تنش بود اندازه چند  روز پولی بود که اون زن کولی باید براش خیلی چیزها رو تحمل کنه و دم نزنه تا بتونه شکم خودش و بقیه خانوادشو سیر کنه اما اون دوتا بچه فارغ از هرفکری شادمانه باهم دوستی رو رقم زدن.

 کاش میشد همیشه مثل این بچه ها باشیم و هر روز بنابر نیازمون رنگ عوض نکنیم.

وکاش طعم شیرین یکرنگی رو تو وجودمون همیشگی کنیم.

وکاش تو زندگیمون مثل حلقه های تو درتوی زنجیری باشیم که هیچ وقت همدیگرو تنها نمیزارن.

وکاش......................................

 


 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن راباید جشن گرفت

یلدایتان مبارک.