کسی که در وجودم رخنه کردی و جزیی از تارو پود زندگی من شدی

 

از روزهای اول دانشگاه باهم دوست شدیم اما صمیمت و وابستگیمون بعد ازفارغ التحصیلی بود. 

روزهای شیرین وتلخی رو کنار هم تو دفتر زندگیمون ثبت کردیم.

باخنده وگریه همدیگه خندیدیم و گریه کردیم

عرفه وبیمارستان...........

۹ اردیبهشت و دانشگاه و..........

 نذر برای سلامتی تو

لحظه هایی که اگه بخوام بنویسم حتی این دنیای مجازی هم نمیتونه دوام این قدر عشق مارو داشته باشه

والان تقریبا یه سال از از روزی که من وتو و یه نفرسومی که الان شده همراه لحظه های قشنگ زندگیتون

میگذره .

روز سردی که به بهونه دیدن استاد رفته بودیم اما استاد نیومده بود .

روزی که تو راه برگشتمون که کل مسیر رو پیاده اومدیم وبارون زد.

و روزای قشنگ و دوست داشتنی امامزاده طاهر و پارک تنیس

تا جایی که من همبازی روزگار شدم برای اینکه شما رو خدا برای هم آفریده بود وبه من ماموریت داده بود تا تو شب آرزوها  من چیزی روگفتم که تو اصلا باورت نمیشد وبهت زده شده بودی وتا صبح باهم حرف زدیم.

حس خیلی عجیبی داشتم مثل یه مادر که ازآینده بچه اش نگرانه

دید آدمای اطراف برام آزار دهنده بود اما اینقدر دوست داشتم که برام اهمیت نداشت بقیه چه فکری میکنن.

روزای سخت تصمیم گیری من ازت دور شدم با اینکه خیلی برام سخت بود اما این تصمیمی بود برای یه شروع جدید٬یه راه نرفته٬که خودتون باید انجامش میدادید.

روزی که برات خیلی مهم بود  من تو یه جایی که پر ازیاد خدا بود برات دعا میکردم و یادت لحظه ای منو رها نکرد.

هربارکه تلفنی باهات حرف میزدم هردومون برای دلخوشی اون یکی سعی میکرد شاد باشه اما وقتی قطع میکردم اشک امونم نمیداد.

توی یه روز قشنگ و گرم بود همهه شادی تولد آقا امام زمان هنوز برپا بود که شما عزیزانم به عقد هم دراومدید.

.

.

.

وروزها با همه شادی ها وغمهاش٬دلتنگی هاش و گریه های شبونه ٬دعاها وآرزوهام برای خوشبختی وسعادتتون گذشت تا رسید به پنج شنبه که  جشن عروسی  توی بهترینم و آقا دوماد  عزیز رسید.

من سرا پا غرق در شادی وعشق بودم و به خودم قول داده بودم که تو اشکام رو نبینی اما شکست خوردم .

اشکم از سر شوق بود اما غمی غریب درآن موج میزد.

  تا وقتی که قلبم میزنه ونفس میکشم دوست دارم