من از همون بچگی  کنار خانوادم بودم و به خاطر  معلولیتم هیچ وقت نشده که به خاطراین موضوع از رفتن به جاهای مختلف محروم بشم و اصولا به هرچی که خواستم رسیدم و  در یک کلام  من اصلا بعضی وقتا یادم میره که بابقیه متفاوتم وجوری بزرگ شدم که اگه بخوام تنبلی کنم و بگم نمیتونم اصولا خانوادم قبول نمیکنن  .

 

من با خوانواده چندین ساله که شبهای محرم به هیئت انصار الامام که تقریبا به خونمون نزدیکه میریم و از راه اندازی این هیئت که یه زیر زمین کوچیک بود تا الان که یه ساختمون چند طبقه شده  شب و روزای قشنگی رو داشتیم اما من پارسال بنا به عللی شخصی و به خاطر اینکه پله های زیاد اونجا سیمانی بود و سنگای ریز ودرشت تو پله ها جا خوش کرده بودن و منم که هیچ وقت راضی نمیشم با ویلچر برم بالاو خودم پله ها رو بالا میرم چون معتقدم وقتی توانایی یه کاری رو دارم استفاده نکردن از اون ناشکریه  پلهای اونجارو هم خودم میرفتم ویه جورایی اذیت میشدم وزانوهام درد میگرفت تصمیم گرفتم محرم رو تو خونه و با تلویریون عزاداری کنم که همه خانوادم از این ماجرا متعجب بودن  وشاکی البته٬به قولی با هئیت قهر کردم و نرفتم.

تا اینکه محرم اومد و چند شب پیش مامان و آبجی خانومی آماده شدن که برن هیئت و من اول تصمیم گرفتم برم امانرفتم  و موندم تو خونه.تا از هیئت برگردن من خوابیده بودم

صبح فردا که  برای رفتن به سرکار آماده میشدم مامان بهم گفت :الناز انصار رو درست کردن خیلی خوب وقشنگ شده.من با تمام وجودم خوشحال شدم  و شب یه جمع خانومانه به هئیت رفتیم .

 با اشتیاق  وعشق تمام زمزمه کنان از پله ها بالارفتم و و رسیدم  به ورودی و در حالی که چشمم وهمه وجودم داشتن اونجارو نیگاه میکردن وبا صدای سلام خانمی که از خدام بود به خودم اومدم

خیلی صمیمی با من سلام  واحوالپرسی کرد وگفت:چرا دیگه نمیای ؟خیلی وقته که نیومدی

من: با خنده گفتم اخه با انصار قهر کرده بودم   گفت چرا ؟باید بیای ٬تازه داریم آسانسورم میزاریم و با گفتن التماس دعا ازهم جداشدیم

برام خیلی جالب بود که هنوز منو یادش بود

اینم یکی دیگه از حسن های معلولیت  

خدایا شکرت که با حضورم تو جامعه میتونم برای دیگرانم مفید باشم.

خدایا شکرت که توی یه  خانواده خوب و فهیم و مومن دارم زندگی میکنم

 

جمعه صبح تو مهدیه کرج همایش شیرخوارگان حسینی بود ومن سعادت بودن تو این مراسم رو داشتم چه جمعیتی چه خب بود خدایا فکر میکنم بیشتر ۵هزار نفر ادم تو مهدیه بود.خیلی عالی بود.اصلا نیازی به خوندن روضه ومداحی نبود کافی بود فقط به اون شیرخواره های معصوم با لباس های سفید وسبز و سربند های علی اصغرشون نگاه کنی روضه ای مصور بود

اینم عکسایی که با گوشیم از این فرشته ها گرفتم:

ببخشید اگه عکسا خوب نشده عکاسش خیلی ناشیه