در مسیر کوچه باغ زندگی همیشه به جلو حرکت میکنیم اما گاهی هم لازم است نگاهی به راه آمده کنیم تا درآینه گذشته ببینیم خودمان را که در بهار زندگی چه زیباو پاک بعد از این که خداوند   سوگند محکم عشق را از ما گرفت وما امانتدار او شدیم وقدم به زمین خاکی  نهادیم تا درآن دانه ی عشق بکاریم وهمراه با آنکه تبدیل به نهال زیبایی میشود جسم خاکی خود را تعالی بخشیم و با آب ایمان آن نهال را آبیاری کنیم اما چه سود که چشم ظاهر بر چشم  دل غلبه یافت و مانع از دیدن  آنچه که باید دید شد.وما آن قدر تشنگی را به اوچشاندیم تا ریشه اش خشکید!

آه وافسوس که حتی خراش کوچکی هم بر دل ما وارد نشد وهمچنان به دنبال زندگی دنیایی که خدواند آن را  پل زندگی برای آسایش بندگان قرار داده است پا نهادیم و آسوده خاطر بر روی پل ساکن شده ایم و همه چیز را فراموش کرده ایم و گاه اژدهای فرامو شی به حدی در ما نفوذ پیدا میکند که خدای را هم فراموش میکنیم و خدواند چه زیبا انتظار میکشد!

و زمستان زندگی بی هیچ بهار دوباره ای از راه میرسد و تنها میگوییم:((چه قدر زود دیر میشود))


پی نوشت:این نوشته برای بهار ۸۷