امروز یه کسی که فقط خودش و خدا میدونه چه قدر برام عزیزه باز مثل همیشه با صلابت و محکم  کوبید تو گوش افکارم.احساس فکرایی که ساخته بودم ترک خورد و شکست خوشحالم که قبل از اینکه به سنگ تبدیل بشن و  غیر قابل شکسته شدن از هم پاشیدن  .

 

 بهم گفت:

 تو خیلی ناشکری و خودخواهی چون فقط خودت رو میبینی. خیلی عوض شدی تا کی میخوای ادامه بدی ؟ همه چیز وهمه کس رو ول کردی و چسبیدی به  چیزی که بودن و نبودنش اصلا مهم نیست !

و این من بودم که جوابی جز سکوت نداشتم.راست میگفت وحرف حساب تلخه اما جواب نداره.

 ناخودآگاه وناخواسته سر یه سری فکرایی که هر دومون جداگانه برای خودمون ساخته بودیم داشتیم از هم دور میشدیم امروز اونام برطرف شد و ما شدیم دوباره همون آدمای قبلی که تو این ماجراهم باز من بودم که درصد اشتباهم بیشتر بودو فکر میکردم باید ازش دوری کنم اما این طوری نبود این عزیزترینم برای من و زندگیم همیشه مثل یه فانوس بوده و تو تاریکیا راه رو بهم نشون داده.

این اواخر حال و روز خیلی خوبی ندارم و فقط منتظرم که وعده دیدار برسه و من خودمو تو صحن عشق و عاشقی ببینم و با تولدی دوباره زندگی رو درآغوش بکشم.

از همه شما دوستای گلم بابت کامنتای پست دل بیقرار ممنونم .گفتید که بنویسم اما بازم گفتید که نمیشه همه چیز رو نوشت.

داریم به نفسای آخر ۸۷ نزدیک میشیم یه وقتی بزاریم که  غبار دلمون رو بتکونیم و همه زنگ و غبارایی که رو صیقل قلبمون جاخوش کردن  رو تو همین امسال جا بزاریم.(خدا کنه بتونم به این حرفم عمل کنم آخه یه کم سخته)

دوشنبه امتحان دارم وتا امروز هیچی نخوندم

پنج شنبه از طرف انجمن باور دعوت شدم امیدوارم که بتونم برم ومثل دفعه قبل که همه چیز رو تموم شده میدونستم  اما نرفتم نشه و بتونم با دوستان خوبم از نزدیک آشنا بشم .

اینم یه نوشته زیبا برای شما دوستان عزیزم:

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

 

دکتر شریعتی