توی یه روز سرد پاییزی  در حالی که دیگه فکر میکرد   چون  ۹ سالش شده بزرگه و میتونه تحمل کنه و به شدت دل درد گرفته بود  خودشو تو ویلچرش جمع کرد و پتوشو کشید رو پاهاش. زنگ مدرسه خورده بود و بچه ها وهمکلاسیاش با سر وصداو هیاهو داشتن  از مدرسه خارج میشدن. هرروز تو حیاط مدرسه منتظر میشد تا بیان دنبالش.سردی هوا  باعث شده که حالش بدتر بشه واینقدر دلش درد میکرد که اشک از چشماش اومد. دیگه تک و توک معلم ها مونده بودن که داشتن  با هم خداحافظی میکردن.  دیگه طافتش تموم شده بود . پتویی که رو پاهاش کشیده بود گذاشت زیرش و با گریه شاهد بود که همه شلوارو پتو خیس شد. با ترس وخجالت خم شد یه نگاهی به زیر ویلچر کرد که خیالش راحت شد.

 وقتی قیافه مهربون باباش که  تموم راه رو دویده بود ونفس نفس میزد  دید فقط سلام کردو ساکت موند. دلش میخواست هیچ وقت به خونه نرسن. کل مسیر رو داشت به این فکر میکرد که باید چی بگه. اما  کوچه ها م دست به دست هم بودن. وقتی رسید دم در خونه بر خلاف همیشه که با شیطنت از چرخ میپرید پایین . اونجا خشک شده بود که مامان با شادی به طرفش اومد  وگفت: بیا پایین دیگه

 با چهره ای که ترس و خجالت  توش بود گفت :شلوارم خیسه بچه ها خیسم کردن

مامان که همه ماجرا فهمیده بود  عصبانی شد و یه سیلی محکم به پاش زد و بغلش کرد و بردش حموم. دخترک که بی صدا اشک میریخت و به صورت پر از اشک مادرش زل زد بود که تو همون گریه داشت جای سرخی سیلی که رو پای دخترش مونده بود رو میبوسید 

 مادرش بهش گفت میدونی چرا زدمت؟ به خاطر اینکه یادت بمونه هیچ وقت نباید دروغ بگی.  برای اینکه یادت بمونه  خدا آدمای دروغگو رو دوست نداره.

بعد از چند لحظه که از حموم بیرون اومد برای فرار از کار بدش  به رختخواب پناه برد  آخه فکر میکرد خدا دیگه دوسش نداره!