تولد هفت سالگیم بود تو اوج روزهای گرم تابستون  که آفتاب برای قدرت نمایی خودشم که شده گرمایی طاقت فرسایی ایجاد کرده بود اما من تو حال و هوای بچگی وذوق و شوق بزرگی که تولد امسالم رنگ وبوی دیگه ای به خودش گرفته بود بله هفت سالم شده بود و این نوید بزرگ رفتن به مدرسه بود.اما  یه کمی هم میترسیدم اخه باید یه جایی میرفتم که با همه فرق داشتم . یه جشن کوچیک وخودمونی گرفتیم که هدیه اش برای من همیشگی شد . تا اون موقع یا تو بغل مامان و بابا بیرون  میرفتم یا تو کالسکه های عصایی که فکر میکنم الانم هست. اما اون روز  هدیه تولدم یه ویلچر بود.

یه صندلی  که من توش گم میشدم  .اینقدر برام غریب بود که نمیدونستم چیکار کنم.اما مجبور بودم که یاد بگیرم باهاش کنار بیام اخه این هدیه  نقش پاها و کفش رو برای من بازی میکرد . و بدون کفشم که نمیشه بیرون رفت پس خیلی زود باهاش دوست شدم و به قولی شد رفیق شفیق بنده. کلی با این رفیق خاطره تلخ و شیرین دارم.

چه روزهایی که  تو راه مدرسه تیوپش درمیومد ومن باید میومدم پایین تا مامان ویا خواهرم درستش کنه .تا جایی که بلد بود وزورم میرسید کمک میکردم واما بعضی وقتها نمیشد ومن مجبور بود منتظر بمونم تا برن ازخونه کمک بیارن......

چه قدر که باهاش زمین نخوردم . هرکسی که تازه وارد بود و ویلچر منو هل میداد تو رد کردن از چاله هاو پستی و بلندی های خیابون  چرخهای جلوش گیر میکرد و من با کله میومدم پایین و بعد ویلچرو بعدشم راننده ی محترم  . و بیچاره کسی که راننده بود با ترس وهول(اینجوری ) زود پا میشد تا به کمک من بیاد که نکنه من چیزیم شده باشه که اکثر اوقات چیز خاصی نمیشد  ومن بودم که میخندیدم

و الان که به اینجا رسیدم نمیدونم کی یاد گرفتم خودم تنهایی از پسش بربیام و راش ببرم اونم فقط با یه دست .

 و میدونم که با وفاترین چیزی که تا لحظه مرگ با من هستش پس دوسش دارم