میخوام قصه بگم قصه آدمایی که به راحتی از کنار هم رد میشن و حتی نیم نگاهی هم به هم نمیندازن حتی ممکنه  به همدیگه تنه هم بزنن و بدون این که چیزی بگن با عجله از کنار هم رد میشن . خیلی دور نشید خودمون رو میگم که دیگه به این روز مرگی  که توش  دست و پا میزنیم نمیتونیم اسم زندگی  روش بذاریم. نه ما زندگی نمیکنیم بلکه حتی فراموش کردیم که زندگی یعنی چی؟چه طوری باید زندگی کرد ؟

همین ما بودیم که وقتی خدای خوب و مهربان تو عالم بالا مشغول خلقت و آفرینش ما از یه مشت خاک بود از ما قول گرفت و ما پیمان بستیم که با یکدیگر مهربون باشیم و تو کارامون به هم کمک کنیم و هر موقع به چیزی پیدا کردیم و یا به جایی رسیدیم اونو تنها برای خودمان نخوایم ٬این ما بودیم که قول دادیم عشق را مشق شب هر شب دفترچه زندگیمون کنیم و هر شب تا میتوانیم این مشق را تو  دفتر قلبمون ثبت کنیم تا جاودانه بشه .همین ما بودیم که که گفتیم خدایا هرگز فراموشت نمیکنیم و همیشه به یادتیم  بعد که همه این قولها را به خدا دادیم اینقد برای آمدن به دنیا اصرار کردیم تا بالاخره نوبت به ما هم رسید و اومدیم لحظه فرودمون به دنیا که از ترس گریه میکردیم اما بقیه که دنیایی شده بودند با خنده از ما استقبال کردن  وهر روز گریه ما کمتر شد و به جایی رسید که حتی گریه کردن را از یاد بردیم . نه تنها گریه نکردیم بلکه همه قولامون را فراموش کردیم. و به جای مشق عشق ٬دفتر زندگیمان را با حرص٬نفرت٬دشمنی٬کینه و .... سیاه کردیم .

همه چیز بهترین و زیباترین هاشو  برای خودمو ن خواستیم و اصلا این که کس دیگری هم از آنها نصیبی داشته باشد یا نداشته باشد برامون  مهم نبود و نیست. من خودمان را طلا کاری کردیم تا مبادا کمی از درجه خلوص منیت مان کم شود.

و سالها میگذره وما خدا رو ندیدیم .خدا  تو همو ن روزای قبل از سقوط ما به دنیا جا موند!