شهادت بانوی آب و ایینه رو به مولایم امام زمان تسلیت میگم

 

روزی که تصمیم گرفتم اینجارو بسازم با خودم گفتم  هر چه میخواد دل تنگت بگو

دیروز بعد ازظهر کنکور کارشناسی ارشد بود ومن با همراهی خواهرم به دانشگاه رفتم که با راهنمایی نگهبانان به طرف در پشتی ساختمون که رمپ داشت  رفتیم اما..........................فکر میکنید چه چیزی دیدیم؟  در بسته بود هیچ کسی نبود که باز کنه. خواهرم به سرعت به سراغ مسئولین رفت و من اونجا منتظر ایستادم زمان برام به کندی میگذشت چرا که صدای خوندن قرآن که نشانگر شروع آزمون بود به گوش میرسید.خواهرم اومد اما نتیجه ای نگرفته بود و یکی از مراقبین گفتن که باید از دراصلی ساختمون برید .خواهرم من رو با حالت دو به در وردی رسوند واونجا دوتا آقا از نیروهای خدماتی بودن تا به من کمک کنن که من قبول نکردم وخودم از پله ها بالا رفتم وخواهرم ویلچرمو آورد .وارد ساختمون شدیم وبا آسانسور به طبقه ای که  آزمون رشته من برگزار میشد رفتیم ومن از شدت عصبانی بودن وحرص خوردن برافروخته شده بودم وبدنم به وضوح میلرزید. همه اون افرادی که اونجا بودن متوجه حال بد من شدن ومن که میخواستم داخل سالن بشم بهم گفتن برای معلولین جای خاص در نظر گرفته شده و شماره ها دست مسئولی بود جای خاص همون راهرویی بود که محل رفت وامد بود و جلوی هر ویلچری یه صندلی گذاشته  بودن تا اونجا کنکور بدن.

خواهرم که هنوز پیشم بود بهم گفت آروم باش ومن گفتم خوبم برو

اما ده دقیقه ای طول کشید تا آب خوردم وکمی آروم بشم و آزمونم رو شروع کنم.

من نمیدونم واقعا چه فکری میکنن  یا بهتره بگیم اصلا فکر میکنن؟ چرا وقتی ثبت نام میکنیم و برگه وی‍‍‍ژه معلولین رو براشون میفرستیم میتونن  به این کار که شماره هامون رو جدا نگه دارن و  ما رو مثل کسانی که بیماری واگیری داریم از بقیه جدا کنن  برنامه ریزی کنن ولی برای رسیدن به اون مکان هیچ برنامه ریزی نمیشه . واقعا لازمه که همه چیز رو برای همه دیکته کرد و آیا لازمه همیشه کسی یه موضوع ساده  رو برامون یاد آوری کنه؟

من کسی نیستم و اصلا برام هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که از پله ها بالا رفتم و من اصلا کسی نیستم که به خاطر خودم بجنگم ؟من حرفم حرف همه معلولین و بودن اونا ست که  برام مهمه میجنگم و حتما این موضوع رو پیگیری خواهم کرد .

و زندگی زیباست اگر بگذارند................................