در خانه ی دلم پنجره های سلام را به روی تو ای خورشید پشت ابر باز میکنم تا شاید ببینم که ابرها کنار رفته اند و خورشید نورانی حضور وظهور را برای ما به ارمغان آورده ای.سلامم را بی پاسخ نخواهی گذاشت٬این رایقین دارم .اما از خود شرم دارم که آیا این کلبه مهیای میزبانی از شمارا خواهد داشت یا آن قدر دنیایی و آلوده به گناه شده است که فقط به خاطر مهربانی جواب سلامش را میدهی.

چه چیزها که ما باید درکلبه جان با مربی روح پرورش میدادیم تا جان رسد به جانان .اما پلیدی و گناه وپلشتی در ما پینه بسته است وجان در محاصره سپاه شیطان قرار گرفته است که هر روز دایره ی این محاصره تنگ تر و فتح وپیروزیشان نزدیک تر است و معلم روح همه تیرهای خود ر برای آزادی ما به کار برده است و تنها یک تیر برایش مانده است که آن٬تیر مهرو عشق به توست که با توکل وتوسل به خدای آن را به سوی هدف جان نشانه رفته است تا بلکه کاری بتواند و از تو میخواهد که آن را به اصلی ترین جایگاه وارد سازی و به هدف بیداری ضربه ای کاری بزند و مارا بیدار کند و آن هنگام است که حلقه محاصره شیطان هر روز سست ترو پینه های بسته شده بر دل و جان ما هر روز کمرنگ تر میشود.

مولای من!

جان را که چون کودکی است به دستان پر مهر شما میسپارم تا با شیره علم وحکمت و عشق وایمان جوانی بالنده شود که مرید تو گردد و در راه تو جان دهد.

مولا جان!کویر غیبت را به دشت سر سبز ظهور ٬انتظار است