گنجینه خدا.........

دیشب صدایت کردم

 

صدایم را شنیدی

 میدانم.

 امروز بر روی شکوفه های  تازه رسته بر وجود باغبانی بودی و پیچکهای تنومندی را که به دورم پیچیده بود و کسی را خبر از از من نبود که که در میان این پیچک ها ، نفس هایم به شماره افتاده است رهانیدی. قلب

  در انتظار ،چشمانم به جاده  خیره است تا شاید غباری از گرد پایت را سرمه چشمانم کنم.

 روزها را برای رسیدن به تو

شبها را برای دیدن رویای تو

 زندگیم را فدای تو

 دوست دارم همه لحظاتم برای تو باشد تنها برای تو!

چون کودکی نو پا در این راهم که  با لبخندت برای رسیدن به تو فراموش میکند چند بار زمین خورده است

دستم را بگیر!

/ 0 نظر / 12 بازدید