سفر

راهی سفر شد. چیزی که باید در این سفر میبرد دلش بود. داشت میرفت که زنگار دلش را صیقل بدهد.

به امید مهربانی صاحب خانه تک و تنها راهی شد. وقتی رسید مات ومبهوت بود . هرکسی یک گوشه ،خود رابرای مهمانی آماده میکرد.با خودش گفت: «چه قدر خوبه که آدما از دل هم خبر ندارن.»

یک گوشه پیدا کرد و نشست. کوله اش را باز کرد و آن چیزهایی که صاحب خانه دوست داشت را درآورد سجاده؛ چادر نماز؛ قرآن.....

از خودش چیزی نداشت و مهمانی شروع شد .مهمانیی که رنگ دنیایی نداشت همه داشتند دنبال بالهایشان میگشتند تا به آسمان پرواز کنند. بعضیها هم همان دم اول پر گرفته بودند.

همدمش شده بود نجواهایش با صاحب خانه. میدانست که پای درد دلش نشسته و صمیمانه دردش را پذیراست. این را انگار کسی صدایش میکرد ومیگفت :«هرچه میخواهد دلت تنگت بگو»

دوست داشت زمان بایستد ولی برعکس بود ،زمان سرعتش را به رخ میکشیدو می تازید.

روز  دوم روز عاشقی بود. آخر؛میزبان لحظه ای چهره از رخ معشوق آسمانی  برداشت و غروب  رنگین کمانی شد از بغض و اشک و ناله!!

بغض نفس گیرش در جایی که رد پای بهترین های زمینی و فرشتگان آسمانی بود؛ شکست .جایی که محل حرب است حرب نفسانیت وانسانیت....

 هق هق و اشک را رها کرد تا آزادانه جاری شوند بلکه کمی سبک شود. دلش را دست دلدارش سپرد و ....

شب آخر بود وهمه هراسان از تمام شدن. شب آخر بود و یاد بانویی بزرگ که بهانه و ملجا یی که دست به دامانش شد  وشاید همه هم....

زمان بود که میرفت و او هراسان ودل تنگ .میزبان حرف میزد و راه نشان میداد و میگفت در ریسمان چنگ بزنید و نسیان وعصیان را رها کنید.

زمزمه ها و نجواها حاکی از وداع بود.همه بی محابا فغان میکردند از وداع  وفراق و چه خودنمایی میکرد صورتهایی که به مهمانی اشک رفته بود و چشمانی که باریدنش را دیگر هیچ چیز جلودارش نبود.

و سائلی شده بود وچه حلاوتی داشت سائلی از درگاه میزبان

به سختی جدا کردن فرزند از مادر بود جدا شدن از آغوش گرم میزبان ولی مهمانی تمام بود و او بود و  حیرانیش

بارها عاجزانه از میزبان خواست و دم آخر هم به پایش افتاد والتماسش کرد تا بیمه اش کند................

 و شروعی دوباره ..........

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودنویس

سلام گرامی... تا پیامو خوندم اومدم ... ممنون که یاد من هستی من که شرمندتم... ببخش به بزرگی خودت التماس دعا قاصدکم... ابشرکم بالمهدی.عج

مهدیس

خوش به سعادتت چه کنم که تا همیشه ارزوی این سفر به دلم میمونه[گریه]

محک دل

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام[قلب] کاش یادبگیریم همیشه و فقط سائل درگاه او باشیم[گل] خوش به سعادت دلت که حسابی آسمونی شده خانمی[قلب]

محمد

سلام حرف زدن با او و البته گریه کردن گاهی چقدر خوبه مخصوصا در سکوت و در میهمانی و در محضر دوست و آنجایی که دل پر شده از ناگفتنی ها ی بسیار و آنگاه یکباره و چند باره, تنها یکی را در می یابی که خوب میشنود و تو را می فهمد و دستت را میگیرد و با خود می آورد به جویبار زیبای هستی و میگوید :من با تو ام برو .هر چه را میخواهی بخواه حتما میتوانی و تو راه می افتی و در زیر سایه حمایت او در می آبی که خواستن ها چندان دور از دسترس نیستند. کافی است ارداه کنی و در دستت خواهد بود.چه حس قشنگی داری . چیزی و " او "یی که راه را نشان دهد و این همان هدف زندگی است و پشتوانه ای که هر که قوی ترش را داشته باشد موفق تر و تو خیلی خوب آنرا داری وبرای من هم دعا کن....[گل]

هلیا

سلام در آسمون ترین ساعتهای عمرت ما را هم دعا کن.

گلابتون

سلام حرفی برام نمی مونه جز دلتنگی لحظاتی که از دست میدهم

محک دل

عیدت مبااااااااااااااااااااااااااارک[قلب]

علیرضا

سلام. وقتش رسید به رویاهای چندین سالمون برسیم.خیلی نزدیک شدیم . . . انگار وقتشه ! بیا که همراه ما باشی و از قافله عقب نمونی . . .