خدایا دلمو رنگ آسمونی بزن

سلام

 

ازعصر تا حالا چندین بار صفحه بلاگفارو باز کردم تا چیزی بنویسم اما نشده و نتونستم. نه بلاگفا ایرادی نداشت بلکه این دل من بود که مدام طفره میرفت و دستم به نوشتن نمیومد. مدتی از نت دور بودم وحتی نظرات شمار هم نمیتونستم بخونم.

تو این مدت اتفاقایی زیادو جور واجوری افتاد و باعث شد تا دوست جدیدی به اسم میگرن پیدا کنم میگرن عصبی. فشارهای عصبی زیادی بهم اومد  و مقارن شد با امتحانات و درس و .... . روزای بدی رو پشت سر گذاشتم، همه بهم میگن خدای استرس ودلشوره ام ،با کوچیکترین چیزی بهم میریزم. دغدغه هام خیلی زیاد شدن و نمیتونم به راحتی از کنار مسائل رد بشم یا صورت مساله رو پاک کنم. شاید لازم که یه خونه تکونی اساسی تو خونه جسم وروحم انجام بدم وخیلی از چیزایی که گردو غبار گرفتن رو گردگیری کنم وچیزای به درد نخور رو دور بریزم.خیلی دلم میخواد خدا کنه بتونم.

اما دوتا خبر خوب  بهم کمک کرد تا کمی رو به بهبود برم و اون مادر شدن دوتا از دوستانم که یکیشون بعد از 5سال خدا بهش نعمت مادرشدن رو عطا کرده و اینجاست که میگن اگه خدا بخواد میشه وبقیه کاره ای نیستن.

نمیدونم چرا اینارو نوشتم شاید بهونه ای باشه برای اینکه دوباره بتونم بنویسم دوسه ماهی از تاریخ آخرین تابلوهای کلامی مغزم گذشته و مدتهاست که چیزی ننوشتم.

تو این روزها تنها یه کار کمی بهم آرامش میدادو منو از دنیای فکر و خیال به دنیای خودش فرو میبرد اون کارم گره زدن به تارو پدر تابلو فرشی که بعد از یه وقفه ،دوباره شروع به بافتنش کردم. بازی انگشتام لای نخهای تارو پود ورنگ حش خوبییه.

یه تابلو فرش کوچک بسم الله الرحمن الرحیم که عرضش 60سانتی متر و 430 گره تو هر رج ،که با نخ مرینوس وابریشم میبافم. 

اگه بشه عکسشو میزارم.

/ 0 نظر / 11 بازدید