این روزها

سلام

 

 خیلی وقته که از خودم ننوشتم از بودن و نبودنم

 از حال و روزم، روزهای سختی که  کابوس وحشتناکی چون پیچکی به جانم چسبیده بود و ذره ذره مرا تا نیستی پیش می برد اما دستی از غیب ،ناجی و واسطه رها شدنم از این مهلکه گشت.

 و در روزهای بهاری بسان برگ ریزان برگها ی زرد درختان بودم

از همه چیز و از همه کس خسته بودم خودم را گم کرده بودم

تا دستی از غیب پیچک های تنیده بر روح و فکرم را پاره کرد و مرا از کنج تنهایی به سوی جاده زندگی آورد.

و زندگی از بی رنگی وسیاهی رو به رنگ گرفتن  در حرکت است.

دوباره شروع شدم.

در این روزهای بهاری میل به رشد موجب شد تا رو به ورزش بیاورم و شنا آن حس خوب دوستی باآب و دادن همه انرژی های بد به دست پاکی آب و گرفتن همه زلالی ها و پاکی ها ازآب حس خوشایندی در من به وجود می آورد

 و تجربه تازه ای که مرا برای مبارزه با پلیدیها آماده میکند ورزش دیگری است که تازه به سراغش رفته ام .

جالب و پر از هدف برای نشانه گرفتن:پرتاب نیزه برای اینکه به سوی نشدن ها نیزه ای ازجنس توانستن پرت کنم.

برای رسیدن به آنچه که خدا برایم رقم زده است تنها خود اوست که باید یاری گرم باشد.

محتاج شکوفه های دعایتان

/ 0 نظر / 9 بازدید